گم می شوم در هیاهویمان که پیچانیده بودیم دور گردن لحظه ای که
افتاد توی چاله ی سقوطمان در هم .
می گیرمت از دمی و باز می گردم از خودم
روز به روز من می شوم هر لحظه ای که بی تو می رود از برابرم
فاصله ای که نیست میان من و تو پر می شود با نیستی
نیستی...!
می رقصم از برابرت و تو خیره ای به چیزی که من نیستم
نیستم...!
برگی کنار صحنه تکانی می خورد آرام و می افتد از برابرمان
ما پشت بر هم تکیه کرده ایم و خیره به چیزکی در دور
نیستیم...!
هشت هزار و سیصد و پنجاه و نه بار هم که پلک زده باشی
در دم دمان بازی پلکانت نشسته ام
پلکانت!
که زخمی ست در فرو افتادن هر پله اش بر من
پشت برمی داریم از هم و بر زمین می زنیم
همه را برای لحظه ای و ....
می میریم...........
.
.
.
.
.
.
بادی وزید و بوی غریبه ای را آورد که پشت بر پشت من تکیه کرده بود
دست بر شانه ام که بگذاری
چیزی شبیه خاک خاطره از آن بلند کرده ای
و لبخندی محو کاشته ای در آن
که می زنی و می گویم :
سلام!
+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد 1389ساعت 10:39  توسط سارا
|
در تو ماندنم و از تو ماندنم ، در ماندنم از تو، و ماندنم
می پرسم از من، خودم، که تکرار عشق انکار عشق نیست؟
تکرار عشق انکار عشق نیست!
لحظه ها ی با همِ امروز انکار لحظه های باهمِ دیروز نیست.
باهمِ امروز انکار باهمِ دیروز نیست؟
امروز انکار دیروز نیست؟
در تو ماندنم و از تو ماندنم، در ماندنم از تو درمانده ام.
حقیقت امروز و حقیقت دیروز نه همان همند، چگونه است که هر دو حقیقت اند؟
خاطره ای که پاک نمی شود
معنی خاطره انگار در گذشته می ماند
معنی خاطره انگار ساکن است
خاطره در جریان تو نیست!
حقیقتی است خاطره که جریان ندارد
دیروز حقیقتی است که به امروز راه ندارد
امروز حقیقتی است که به فردا
هر روز تولدی است که نقیض عمر دیروز نیست
نسخ وجود است در عمر روز به روز
روز به روز پیوسته نیست
درمانده ام از ماندنم
دیروز بر چه خطور کرده ام؟
امروز در چه حلول می کنم؟
دیگر دلم نای ریختن ندارد
تو چه می دانی که طعم سقوط چگونه است؟
از اوجی به اوجی
انفصال خودم در خودم
خودم؛ خاطره ای که به امروز راه ندارد
خودم که در گذشته ی فردا ساکن ام
دیگر دلم نای ریختن ندارد
جریان کجاست
جریان!
جریان من کجاست؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 13:19  توسط سارا
|
این هم از این هم از این هم از این هم از تو
هم از من
همه از من
که تو از من همه بی من تری
این همه از من تو نبودی و من بودگی ام در تو همه بودم
حَق هِق حقارتی است در هماهنگی ام با همه آهنگینی ام در تو همه آهنینم درتو سخت، سخت، سخت است چه تحمل منِ آه آهنین ...در تو
رقصانِ تنت که تمنا به منی همه در فاختگیِ فاحشه ای تخم در روح من کاشته ای و رفته ای.
نوزاد نا شبیه من بزرگ در من، بزرگ در من آه، چه بزرگ!
سودابه ی سوزانی بر سنگی و می سایی ومی روی به من که رفتن همه آمدن ات بود در منِ نا آمده از تو خودم در تو منِ بی خودم....بی خودم!
پارگیِ حیات بین مان همه مان نه من نه تو مان همه درمان نشد به هیچ مان که نازا بودمان مادر از پسمان که نه خواهری و برادری نمان بین مان همه تنهایی مان پاره بود حیات از پس مادرمان که آمدمان همه رفتن بود آمدنت در من ساییده ای مان سخت!
هم از تو هم از همانگی ام بود مان هرجه تمام فاخته ای نبود جز تخمی...تخمی...تخمی!
شبی شبیه شبی هماغوشِ تویی باکره ام ات همه تان را شبی به شبی پس کجایمان پُر نمی شودمان به هیچ مادرمان که حیات از پسمان نزاده است پدری که هم از این هم از این هم از تو..
هم از من
همه از من
که از من همه بی من تریم
ان تریم....*
من تریم...
* عنتر
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 18:49  توسط سارا
|
عقربه های سیاه . نیش می زنند . ثانیه. ثانیه .
ساعت تنهایی بی تو را در من.
عقربه های سیاه.
.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:5  توسط سارا
|
پستان دلم خشکیده است
بیهوده چنگ می زند کودک امیدم بر آن
مادر...مادر...
سالهاست از شیر تمام مادرانم گرفته اند

نوازشش که می کنم
انگشتانم را تشنه ی قطره ای به دهان می برد
پیشانی اش را بوسه ای میدهم
مادر...مادر...
قرن هاست از شیر تمام مادرانم گرفته اند...
پستان خشکیده ی دلم را به تمنای قطره ای...
تشنه ی بی نوای من ..
مادر...مادر...
می نشینم...گوش تیز می کنم..
شاید به شنیدن تولد نوزادی...
شاید به شنیدن تولد نوزادی...
شاید به شنیدن تولد نوزادی...
شاید به شنیدن تولد نوزادی...
شاید به شنیدن تولد نوزادی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 20:26  توسط سارا
|
جز اینم کاری نیست
که چوبه ای بسازم از فلسفه
از سیاست
از عشق
از تو وخویش
و به دار بیاویزم خود را.
بر پایشان بایستم و چون جلادی
آخرین تکیه گاه را
از خواهش پنجه هایم جدا کنم.
گاه روی برمی گردانم و نگاه می کنم:
هزاران چوبه ی دار
و من که
بر تکاتکشان
به تقلای نفس های آخرم...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:58  توسط سارا
|
به روی میاور مرا که چطور تنهایم
تا به روی میاورمت که چطور بی فایده ای
بگو که ایمان داری بر پاکی ام
که هرزه ترین آجرهایم را در سینه ی دیوار رابطه مان فرو کنم
بگریز از من گریزان
تا همه ی عمر دنباله ات گردم
به سخره گیر لحظه های ناب کودکانه ام را
و ببین که چگونه کوه سرکش روحم را تا قله ی بلوغ می پویم
زخمه بزن به شلاق سیاهت٬ساز سپید تنم را
تا مسیح تو گردم٬در آغوشت بمیرم و بشویم گناهانت را ٬همه پاک
ستایشم کن
که خدای ظالم تو باشم
با وعده ی جهنم متروک گذشتنم از تو
با من بمان!
از یاد من برو!
***
دیگر شنیدن حرفهایم را تمام کن! قسم بخور بر پاکی ام!
در آغوشم بگیر! و بگو که هنوز هم همان کودک معصوم تو ام!
به دروغ!
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:22  توسط سارا
|
دستهایشان را به هم بافته اند
با ریسه های سکوتشان
و گام هایشان را
که تطهیر می کند خیابان های خاک و خون گرفته ی شهر را
فرو می کوبند
بر خشم هر گلوله ی مسموم
در پیش رویشان
جشنی به پا شده است
شاه خیال باف
قلاده اش به دست تلخک این کاخ نامدار
تاجی گذاشته است
اما زهی خیال
شیخ هریمنی
مستی خواب خوشش را
بر خشم این جماعت هشیار
باخته است!
+ نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 22:25  توسط سارا
|
دو تا قبر خریده ام . دو تا قبر مجلل. درست کنار هم. و یک نوازنده که هر روز بیاید و بالای سرمان دل نوازی کند.
دو تا قبر خریده ام عزیزم. سنگ خودم را سال هاست تراش داده ام. ببین چقدر زیبا شده است! اما سنگ تو اینجاست ...صاف...بی غش...مثل خودت...ناب!می نشینم تا خودت بیاراییش. این جا همه چیز رو به راه است عشق من .این جا هر شب کنار همیم و هر صبح ...پیدا کرده ام این جا آرامشمان را...
گوشت با من است ؟ دو تا قبر خریده ام عزیزکم..نمی دانم وقتی که بیایی این جا و با من آرام بگیری چگونه باید ذره ذره پوسیدنت را ببینم! نمی دانم چگونه نفس های سردت را که پشت گردنم فرو می ریزد...نمی دانم چگونه عشق بازی هایمان را که با ترس فرو ریختنمان...نمی دانم چگونه لبهایت را که بوی خاک می دهد...و چگونه مرا که پر از کرم های حریص است تنم...و سینه هایم که تازگی اش را فروخته است به گیاهکی که تازه دارد توی رختخوابمان جان می گیرد. مهربان من اما سرانجام این جا تنها می شویم...و هیچ کس... هیچ کس دنبالمان نمی گردد.رها...رها...رها! گوشت با من است؟! خوشحال نیستی؟!.. بخند...نمی خواهی در آغوشم بگیری؟
بیا به شادی این راه حل بی نظیر جشن بگیریم... و تا صبح عشق بازی کنیم...می خواهم با تازگی مان وداع کنم...با لبهایت که بوی بهشت میدهد..با اشکهایت که عطر برگهای کاج را...با دستهایت! این نوازندگان حریص...
با نفسهایت که بخار می گیرد همیشه روی شیشه ی گردنم وتو با سرانگشتانت روی آن می نویسی:دلم!...عشقم!...خوشحال نیستی؟! بیا ! در آغوشم بگیر...پیدا کرده ام عشق من...
گوشت با من است؟! دو تا قبر خریده ام...دو تا قبر!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 20:9  توسط سارا
|
چیزی نیست عزیزم آروم باش !! نگاه اون کوچولوی حساس رو
وقتی که مادرش وارد اتاق بازی می شه...
و لبخندش رو که ...
و...
چیزی نیست عزیزم آروم باش...
پی نوشت:
! به دلیل بی توجهی مکرر دوستان!
کمی اون چیزی نیست عزیزم قرمز بالا را تحویل بگیرید!
با موس!
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 21:45  توسط سارا
|